Description
در ﻧیمه ی راه، ﮐﺴﯽ از ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﺷانه ام ﺧﻮرد. ﺗﮑﺎن ﺧﻮردم. ﺟﻮاﻧﯽ
:ﺧﻮش ﺳﯿﻤﺎ را دﯾﺪم. زﺑﺎﻧﺶ از ﺧﻮدش ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺑﻮد. ﮔﻔﺖ
ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ… ﻋﺠﻠﻪ داﺷﺘﻢ. ﺷﻤﺎ ﺳﺮ راه ﻣﻦ ﺑﻮدﯾﺪ
:ﻧﺎﮔﻬﺎن ﻣﮑﺚ ﮐﺮد. ﺑﺎ دﻗﺖ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻣﺤﻮ در ﭼﺸﻤﺎن ﺳﯿﺎﻫﺶ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺳﺘﺎره می درﺧﺸﯿﺪ، ﻣﺎﻧﺪم. ﻟﺒﺨﻨﺪی زد
:و اداﻣﻪ داد
ﺗﻮ ﻫﻤﺎنی … ﻣﻦ ﯾﮑﯽ از دوﺳﺘﺎن ﺑﺮادرت ﻫﺴﺘﻢ. ﻣﺮا ﻧﺰد او ﺑﺒر
:ﻣﻦ اﻣﺎ ﻫﻨﻮز در ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮔﻢ ﺑﻮدم. ﺟﻠﻮﺗﺮ آﻣﺪ و ﮔﻔﺖ
»،اﻧﮕﺎر ﺗﺎزه ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﺮزﻣﯿﻦ آﻣده ای! از راه رﻓﺘﻨﺖ ﻣﻌﻠﻮم اﺳﺖ .ﺗﻠﻮﺗﻠﻮ می ﺧﻮری
ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم؛ راﺳﺖ می ﮔﻔﺖ. ﺗﻠﻮﺗﻠﻮ می ﺧﻮردم. در ﻫﻤﺎن ﻟﺤظه
ﺷﮑﻤﻢ ﻫﻢ ﺻﺪاﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. ﭘﺴﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪ. دﺳﺖ در ﺟﯿﺒﺶ ﮐﺮد و ﺗﮑﻪ ای
ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺑﯿﺮون آورد.
ﺑﺨﻮر. اﯾﻦ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻋﺮوﺳﯽ دوﺳﺘﻢ اﺳﺖ
:ﺳﭙﺲ ﺳﺮش را ﺟﻠﻮ آورد و آرام ﮔﻔﺖ
… می ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻫﺮﮐﺲ از آن ﺑﺨﻮرد… ﻋﺮوس می شود..ﺑﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﮐﻪ اﻧﮕﺎر ﮐﺴﯽ ﻧﯿﻤﯽ از آن را ﺧﻮرده ﺑﻮد ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم و





Reviews
There are no reviews yet.